جمع باشيم و نه تقسيم و نه منها . . .

به یکتای هستی بخش

مهرماه سال هشتاد و نه غزلی از شاعر بزرگوار جناب شیخ الاسلامی در تارنگار گذاشتم . بعدها ایشان طی پیامی فرمودند که این غزل را وبرایش کرده اند و از بنده خواستند آن را اصلاح کنم . به هر حال به دلیل به روز نشدن نتوانستم این امر را محقق کنم اما امشب پس از دو سال می خواهم نسخه ویرایش شده غزل ایشان را در معرض نقد شما عزیزان قرار دهم . نسخه قدیم هم جهت قیاس گذاشته خواهد شد :

قدیم 

دوست داريم در اين منظره دريا باشيم 
و كسي گفت، چنين گفت : بيا ما باشيم 
دوست داريم نباشيم در آن گلدان تك 
و نه آن كوه، نه آن شاخه، نه آن ها باشيم 
دوست داريم اگر درس رياضي بوديم 
جمع باشيم و نه تقسيم و نه منها باشيم
موج بودن همه مستلزم این است که ما
نه همین طره، نه آن قطره، که دریا باشیم 
متحد بودن ما حاصلش اين كوخ قشنگ 
هيچ بد نيست اگر مورچه -حتي- باشيم 
"كوه از هيبت ما ريگ روان خواهد شد" 
اگر از من  بگريزيم و فقط  ما  باشيم 
"آخرين جنگ صليبي است نفس تازه كنيم" 
نشنيديد كه گفتند: بيا ما باشيم؟
و کسی گفت که : سیمرغ همین ما بودیم
سی صد و سیزده آدم شود آیا باشیم؟
گفت:" می شد و فقط شرط مهمش این است :
اگر از من بگریزیم و فقط ما باشیم


جدید

دوست داریم در این منظره دریا باشیم
همه مجذوب تو و غرق تماشا باشيم
دوست داریم نباشیم در آن گلدان، تک
و نه آن کوه، نه آن شاخه، نه آن‌ها باشیم
دوست داریم اگر درس ریاضی بودیم
جمع باشیم و نه تقسیم و نه منها باشیم....
متّحد بودن ما حاصلش این کوخ قشنگ
هیچ بد نیست اگر مورچه -حتی- باشیم
«کوه از هیبت ما ریگ روان خواهد شد»
اگر از«من» بگریزیم و فقط«ما» باشیم
و کسی گفت که :«سی‌مرغ همین ما بودیم،
سی‌صد و سیزده آدم شود آیا باشیم؟»
گفت: «می‌شَد» وَ فقط شرط مهمّش این است
که نه این قطره، نه آن قطره، که دریا باشیم...


پ . ن : با تشکر از جناب شیخ الاسلامی بابت ارسال نسخه جدید

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم ...



مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرازهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ایرفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ایرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ایپیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکیگول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدیجمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبریشیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهمدر هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشوزانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکنگفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منمچونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلماطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطربنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد توکمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خمکز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملککز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبقبر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدمیوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگرکز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبانکز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

پ.ن : برگشتم ...

هنوز آن طرف ابرها مشخص نیست/ حسن بیاتانی

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست

که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی

صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او با وجود مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

 "شاید فکر کنید عکس کمی بی ربط است اما هرچه فکر کردم دیدم این جاده مه آلود نیست ؛ همین تابلوهای ورود ممنوع ؛ گردش ممنوع و جاده یکطرفه است هستند که جلوی آفتابمان را گرفته اند ..."

واژه هایی نو و کاربردی یا . . .


واژه‌هاي مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسي

وقتی وارد تارنمای شورای گسترش زبان فارسی می شوید با این خبر مواجه می شوید که واژه های تازه ای مصوب شده اند و دلتان میخواهد ببینید که استادان زبان فارسی چه واژه هایی را برای جلوگیری از ورود بیش از حد واژگان بیگانه برگزیده اند . اما شوربختانه با ورود به صفحه این خبر رو به رو می شوید با هموزن هایی که یا اصلا فارسی نیستند یا پیش از این در زبان ما کاربرد داشته و اکنون فقط تغییر کاربری داده شده اند ! مثلا زوم همان زوم مانده است ؛ آوت و اینش را خودمان میدانستیم چگونه پس و پیش کنیم ! ژن همانست که بود ! در ضمن شورا باید پیگیر واژه یابی برای واژه های بیگانه ای باشد که امروزه وارد زبان می شوند نه اینکه زوم را که شصت هفتاد سال پیش وارد زبانمان شده پس و پیش کند ! یا واژه ای از زبان عربی را جایگزین واژه ای بیگانه کند و نام فارسی روی آن بگذارد . بیگانه بیگانه است عربی و غیر عربی ندارد . ما درباره فارسی بحث می کنیم و ضربه ای که از واژگان بیگانه می خورد و واژه بیگانه فرقی نمی کند از کجا باشد و با چه پیشینه ای ... در هر حال برای بنده که جای خوشحالی نداشت این مصوبه و مصوبه های دیگر ...
---------------------------------

يكي از فعاليت‌هاي اصلي فرهنگستان زبان و ادب فارسي، معادل‌سازي براي واژه‌هاي بيگانه‌اي است كه به زبان فارسي وارد مي‌شوند.

بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مروري دارد بر برخي واژه‌هاي مصوب فرهنگستان كه به اين شرح‌اند: «پيك‌آور يا پيك‌تايم»: «زمان اوج»؛ «كرنومتر»: «زمان‌سنج»؛ «زوم»: «زوم»؛ «زوم‌اين»: «زوم‌پيش»؛ «زوم‌آوت يا زوم‌بك»: «زوم‌پس»؛ «ژن»: «ژن»؛ «ژنتيك»: «ژن‌شناسي»؛ «پلاژ»: «ساحل‌سرا يا كومه»؛ «مكانيسم»: «سازوكار»؛ «استراكچر»: «سازه»؛ «سانسور»: «سانسور يا بررسي»؛ «تيزر»: «سرآغاز»؛ «شِف»: «سرآشپز»؛ «چيلر»: «سردكن»؛ «نويز»: «سروصدا»؛ «كاستومايز»: «سفارشي كردن».

تعداد ديگري از واژه‌هاي مصوب فرهنگستان نيز اين عنوان‌ها هستند: «تراژدي»: «سوگ‌نامه»؛ «شوت»: «شليك»؛ «تيراژ»: «شمار»؛ «كانتر»: «شمار‌گر»؛ «آيكون»: «شمايل»؛ «رمپ»: «شيب‌راهه»؛ «فيلتر»: «صافي»؛ «فرم»: «صورت»؛ «فرمال»: «صوري»؛ «لنز»: «عدسي»؛ «فاز»: «فاز يا گام»؛ «آكادمي»: «فرهنگستان»؛ «فولكلور»: «فرهنگ مردم»؛ «ديكشنري»: «فرهنگ، واژه‌نامه»؛ «ليست»: «فهرست يا سياهه»، «فيوز»: «فيوز»، «فرمت»: «قالب»؛ «كات»: «قطع»؛ «كابل»: «بافه»؛‌ «يوزر»: «كاربر»؛ «كارتابل»: «پوشه»؛ «كميته»: «كارگروه»؛‌ «كاتالوگ»: «كارنما»؛ «آپارتمان»: «كاشانه»؛ «سوييت»: «سراچه»؛‌ «كپسول»: «كپسول»؛‌ «كد»: «رمز»؛ «كوپه»: «كوپه»؛ «چت»: «گپ يا گپ زدن».

بی تو ...

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

آیت الله سید علی خامنه ای

افسوس (سعید بیابانکی)

برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
 
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
 

شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
 
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحرگهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کوه های بلند و کوتاهی
 
وسط  کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند؟

انقلاب ها و ادبیات . . .

به نظر من انقلاب ها متاثر از ادبیات نیستند بلکه این فرهنگ و ادبیات است که از انقلاب ها تاثیر می گیرد . هیچوقت ندیده ام موجی از اشعار و نوشته های ادبی و فیلمنامه ها بتواند انقلابی بپا کند ولی دیده ام که بروز انقلاب می تواند یک ادبیات را منقلب کند !

دیدگاه شما عزیزان چیست ؟

یک چیزهایی داریم !!!

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری  . . . در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

پنگلیش (فنگلیش) و راهکار مبارزه با آن !!!

 من در اينجا مي خواهم نگاهي بيندازم به عارضه‌اي که در سالهاي اخير سلامت زبان و خط فارسي را به ‌شدّت تهديد مي‌کند: با حروف لاتين نوشتن فارسي يا آن ‌چه به «پنگليش» نويسي معروف شده است. اين عارضه از زماني پا گرفت که کامپيوتر به خانه‌ها رفت و باب نامه‌نگاري از طريق e-mail و پيام فرستادن از طريق Messenger باز شد و به اين ترتيب اين ادّعاي طرفداران تغيير خط که از زمان ميرزا فتحعلي‌خان آخوندزاده و ميرزا ملکم‌خان فرياد مي‌زدند که خط فارسي با مقتضيّات زمانه‌ي ما سازگار نيست ناگهان يک مصداق واقعي پيدا کرد. نسلي که اشتياق فراواني براي استفاده از امکانات جديدي داشت که اينترنت فراهم مي‌کرد حوصله‌ي اين که به عواقب لاتين‌نگاري فکر کند نداشت. اين که با يک تلنگر بتواني متن مکتوبي را بلافاصله به هر جاي دنيا که دلت مي‌خواهد بفرستي به اندازه‌اي تازگي داشت و اهميّت داشت و هيجان داشت که ديگر ‌کسي به اين نکته که اين متن به چه صورت دريافت خواهد ‌شد اهميّتي ندهد. متن مکتوب قرباني اين واقعيّت شد که در يک چشم به هم زدن به چهار گوشه‌ي دنيا مي‌رفت و پيامي را که مي‌خواستي ابلاغ کني ابلاغ مي‌کرد. متن مکتوب در همان پيامي که ابلاغ مي‌کرد خلاصه شد و آن سرعت معجزه‌آسايي که به جاي آداب پُر دنگ و فنگ و وقتگير نامه‌نگاري کلاسيک نشست (از پاکنويس کردن، توي پاکت گذاشتن، آدرس گيرنده و فرستنده نوشتن، تمبر چسباندن و توي صندوق پُست انداختنش بگير تا چشم به راه رسيدنش ماندن) به تنبلي ذاتي دامن زد و آن ذوق‌زدگي هم به مُرور تبديل شد به يک عادت ديرپا. چنان که اين روزها هم  . . . در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

ادبیات حماسی ، حماسه تسخیر دژهای اسوره ای


سلامی دوباره به همه بزرگواران همراه شکرستان

چند وقتی می شود که به دلیل مشغله فراوان چندان پیگیر به روز گردانی تارنگارم نیستم و از همراهی دوستان دیگر هم غافل شده ام . از اینجا از همه پوزش می خواهم . . .این روزها برای من حال و هوای خاصی دارند ، سالروز باروری شاخه ای از درخت تنومند و پربار فرهنگ و ادبیات ایران در این روزهاست و من نه اینکه دیده باشمش ؛ فقط از بویش مست شده ام . ادبیاتی نه به سبک جاری ادبیات با قلم و کاغذ ، که نوشته شده با خون . نه بر برگ های کتاب که بر خاک . نه شاگردان مکتب فلان شاعر و فلان ادیب که رهپویان و رهجویان بزرگ عارف و ادیب روزگار و بزرگ آزادگان ؛ همان که اینان را آموخت با خون بنویسند مشق عشق شان را . این روزها حال و هوای جبهه دارد ، کربلای پنج . حال و هوای شلمچه ، کربلای ایران . ذره ذره این خاک با خون پاکبازان راه حسین آغشته است ، رفتند تا مهر تاییدی باشند بر جاودانگی این راه . چه کسی می داند در پنج ضلعی چه گذشت بر رزمندگان لشکرهای عاشورا و ثارالله ؟ چه کسی می داند چند ماهی دریای عشق در کنار کانال پرورش ماهی در خون خود غوطه ور شدند ؟ کسی از ما سه راهی شهادت را می شناسد ؟ برگ های ادبیات حماسی ما در اینجا رقم خورده است ، وقتی که در شدیدترین گلوله باران تاریخ جنگ و شاید . . .

در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

دیدگاه خودم . . .

سلام دوستان گرامی و یاران همیشه همراه شکرستان

چندی پیش یکی از دوستان دیدگاهی نوشتند مبنی بر این که بنده پیش از این بیشتر دیدگاه ها و نوشته های خودم را در شکرستان می نوشتم و این روزها بیشتر از نوشته های دیگران و موضوع های دیگر مطلب می گذارم . امروز می خواهم پرسشی را مطرح و دیدگاه شما دوستان را درباره آن بپرسم تا هم نوشته ای از خودم گذاشته باشم و هم آراء شما درباره پرسشم را بدانم . . .


به نظر شما ادبیات امروز ایران ادبیاتی پویا و سرزنده است و می توان به آن دل بست که دوران شکوه ادبیات ایران را زنده کند یا اینکه همان راهی را می پیماید که از قرن نهم به بعد پیمود ؟!



پیروز و پاینده باشید

خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری مشهورترین نثر عرفانی نویس و مقدم بر همه ایشان است وی در اواخر قرن چهارم (396) متولد و در 481 هجری از جهان رفت سخنان و مقالات و آثار متعددی از او به فارسی و عربی به جای مانده است كه مشهورترین آنها منازل السائرین و طبقات الصوفیه و مناجات نامه اوست و سخنانی را كه در تفسیر قرآن مجید از دیدگاه عارفان گفته، شاگرد دانشمند او میبدی در تفسیر كشف الاسرار و وعدةالابرار (در نوبت سوم) مذكور داشته است و به همین سبب تفسیر وی به نام استادش تفسیر خواجه عبدالله انصاری مشهور شده است.

خدایا

پیر طریقت گوید: خدایا به هر صفت كه هستم، برخواست تو موقوفم، به هر نام كه مرا خوانند به بندگی تو معروفم. تا جان دارم، رخت از این كوی برندارم؛ هر كس كه تو آن اویی بهشت او را بنده است و آن كس كه تو در زندگانی او هستی، زنده جاوید است. خداوندا، گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان. زبان به یاد تو نازد و دل به مهر، و جان به اعیان. خدایا، اگر تو فضل كنی دیگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید. شگفت آنكه جان من از تو
نمی آساید. الهی چند نهان باشی و  . . . در ادامه نوشتار بخوانید .
ادامه نوشته

کودکانه اما با معنی . . .

گربه ای به روباهی رسید .گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟


روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرات كردی و از من احوالپرسی می كنی ؟ اصلا تو چقدر معلومات داری ؟ چند تا هنر داری ؟

گربه با خجالت گفت : من فقط یك هنر دارم

روباه پرسید : چه هنری ؟

گربه گفت : وقتی سگها دنبالم می كنند . . . در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

هاله تاریک . . .

 

 

‏هژبر میرتیموری


هرصبح که بیدار می شوم. می بینم که هنوز هاله ای از شب را با خودم دارم. وتمام روز می بایست آنرا با خودم به اینور و آنور بکشانم. گاه آنقدر ازبه کول کشیدنش خسته می شوم که دیگر نای هیچ کاری را ندارم. گاه می ایستم تا از خودم جدایش کنم. اما مگرمی شود،گویی ذرات تاریکش تا عمق درونم نفوذ کرده. هروقت تنهامی شوم مرابه تمامي به دورن خود می کشد و ازهرآنچه كه دور و برم است جدایم می کند، با این همه افسونی عجیب دردرون تاریکی اش نهفته است که درهیچ کجا دنیا نمی توان دیدش. برای همین است که هر وقت تنها می شوم خودم را درعمق تاریکی اش رها می کنم و به دیدارچیزهای ندیده میروم. چراکه فکر می کنم همین هاله ی تاریک چیزهایی  . . . در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

خدا کجاست ؟!

                                

ماه سیمین پشت ابر

ستارگان خاموش

ظلمت سایه افکنده . . .در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

                                                    
  

كيست حق را و پيمبر را ولي ؟

آن حسن سيرت، حسين بن علي

آفتاب آسمان معرفت

آن محمّد صورت و حيدر صفت

نُه فلك را . . .در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

رباعی باش و بشکن بغض خود را . . . / سید حبیب نظاری

دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار                                           

دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت 
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت 
تو دست رود را . . .

در ادامه نوشتار بخوانید .

ادامه نوشته

عمان سامانی

ميرزا نورالله عمان ساماني مشهور به تاج الشعرا به سال 1258هجري قمري
در سامان به دنيا آمد.عمان ساماني تحصيلات ابتدائي را در مكتب خانه هاي

محلي فرا گرفت و بعد به اصفهان عزيمت و در مدرسه « نيماورد » و «صدر»

وارد وسالها در خدمت آخوند كاشي مشغول كسب علم بوده ودر اواخر عمر

به سامان مراجعه و آثار ارزنده اي از خود به يادگار گذارد.
از جمله آثار عمان :
گنجينه الاسرار
مخزنالدرر
قصايد وغزليات
و معراج نامه است.


اين شاعر گرانقدر . . . در ادامه وشتار بخوانید .
ادامه نوشته

ترکیب بند محتشم کاشانی

در میان شاعران شیعه و مدیحه سرای خاندان امامان شیعه، محتشم کاشانی به عنوان نام آورترین شاعر عاشورایی به شمار می‌رود.

بی‌شک محرم با نام محتشم کاشانی در هم آمیخته است، کتیبه‌های منقش به ترکیب بند معروف این شاعر بلند آوازه در هیبت بیرقهای سرخ و سیاه، حال و هوای تکیه‌ها و حسینیه‌ها را عاشورایی می‌کند.

مطلع باز این چه شورش است ... که از محتشم کاشانی است در میان هواداران شیعه جایگاه ویژه‌ای دارد

او فنون شاعری را از صدقی استرآبادی ( ساکن کاشان) فرا گرفت و خود شاگردانی مانند تقی‌الدین محمد حسینی صاحب خلاصه‌الشعار، صرفی ساوجی، وحشتی جوشقانی و حسرتی کاشانی را پرورش داد.

وی با سرودن دوازده بند در مرثیه کشتگان کربلا که بند اول ترکیب بند وی با بیت باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟ آغاز می‌شود، مقام والایی در مرثیه سرایی کسب کرد.

وی‌ در جوانی‌. . . در ادامه نوشتار بخوانید . . .


ادامه نوشته

معجزه شهر ( ابوالقاسم حالت ، بحر طویل )

                                                        
معجزه شهر

آن شنیدم كه یكی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به كف آورد زر و سیمی و رو كرد به به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و كرد به هر كوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خیابان و دكانی.
در خیابان به بنایی كه بسی مرتفع و عالی و زیبا و نكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یك دو سه لبخند و جلو آمد و . . . در ادامه مطلب بخوانید .

ادامه نوشته

تو را می خواهم . . .

                                           


ترانه ها و چکامه های زودگذر

دیگر ارضا نمی کنند

این حرص در به در !

من تو را می خواهم

چه بد حسیست

حس نداشتن

یک حس دیر گذر !

آه ای زمین . . .

ای زمین!

تا دیروز

رژیم‌های طاغوتی را

نَشُسته می‌بلعیدی

 امروز اما

تو را چه شده

که

رژیم گرفته‌ای ؟!


علامه اقبال لاهوری

اقبال لاهوری، فیلسوف و متفکر نام‌دار و نواندیش ، در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت از ایالت پنجاب هند به دنیا آمد. پس از تحصیلات مقدماتی در رشته‌ی فلسفه در دانشگاه لاهور ثبت‌نام کرد و از محضر سر تامس آرنولد بهره برد. دوره‌ی ‌لیسانس این رشته را با احراز رتبه‌ی اول در دانشگاه پنجاب به پایان رساند وبه استادی برگزیده شد. در همین حال، به فراگیری زبان پارسی   . . . در ادامه مطلب بخوانید .

ادامه نوشته

به یاد قیصر . . .

نامی از هزار نام

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن . . . در ادامه مطلب بخوانید .

ادامه نوشته

لارا (بهناز ناصح)

امروز روز خوبی برای من بود،امروز با همسرم لارا به پارک رفتیم،گلها را تماشا کردیم،به پرندگان دانه دادیم و برای بچه هایی که بازی می کردند دست تکان دادیم،امروز همسرم لارا مانند کودکان بازیگوشی که از دست پدر و مادرشان فرار می کنند،از من می گریخت ،بعد هم جایی در دور می ایستاد،برایم دست تکان می داد و می خندید،امروز با همسرم لارا یک روز خیلی خوب داشتیم.بعد من از خواب پریدم،دیدم که لارا خانه نیست ،کوچکترین نشانی از لارا در خانه نبود،نه اثری از شلختگی لباس پوشیدنش…
ادامه نوشته

یک دو بیتی کوتاه !

در مستی خود بسی زیانکار منم

در دام بــلای خـــود گــرفتار منم

از بی هُشیم پشیمـان شـده ام

ونـدر طلـب  دولت  هُشیـار  منم


تحفه ای بود از حقیر . . .

باقی قصه می شود تعطیل/ نسیم عرب امیری

شاعری بود در زمان قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!

دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!

پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!

ادر ادامه مطلب بخوانید . . .

ادامه نوشته

حکایت

در ادامه مطلب بخوانید . . .
ادامه نوشته

شادی ِ اساطیر....

با سلام و درود به همه خوانندگان گرامی این تارنگار ، امروز نوشته ای از یک دوست بزرگوار و خوش قریحه برای شما گذاشته ام تا شما هم مانند من شگفت زده شوید از شور و شعور جاری در این متن . از نظر من که یک متن ادبی کامل است ، در واقع فوق العاده است . شما می توانید برای آشنایی بیشتر با این دوست گرامی به تارنگار کُمَلَک مراجعه کنید . در آخر هم درخواست دارم که دیدگاه های ارزنده خودتان درباره این متن را ارایه فرمایید . سپاسگزارم


                               

زن ها داریه ها را بر می دارند..دست ها ضرب می گیرند...

 آرام آرام داریه ها روی ِ موج ِ هماهنگ ِ دست ها بالا  و پایین می روند......سماع اغاز می شود و داریه ها سر ِ دست ِ زنان روی ِ هوا می رقصند... هلهله بلند می شود .... انگشت ها به لب می روند و کِل می کشند........ زن ها یکصدا می خوانند....  مردها دایره می زنند... قاعده ی ریاضی ِ بازی تکمیل می شود مبادا یکی طاق بماند!..... آتش می شود مرکز ...... مردها یکست سفید پوشند به نیایش ِ شادمانه ....  دست های ِ ساقی، آرام، مضراب را توی ِ هوا می چرخاند... اولین شادباش می ریزد ..... هنوز مضراب بازار گرمی می کند..... شادباش ِ بعدی التماس می کند..... جوان ترها بی قراری می کنند...... مضراب کوتاه می آید ... چرخی می زند و فرود می آید ... می کوبد روی ِ طبل ِ  شادی ِ آدم ها ...  آرام ....  اولین گام ها  دایره را خلاف  ِ جهت ِ عقربه های ِ نامراد هل می دهند....!

در سُرنا می دمند..... گویی محشر آغاز می شود.... چوب ها هماهنگ بالا می آیند و به هم می خورند..... مضراب از این همه نظم و سماع سرمست می شود ... ضربه ها تند تر می شود... تند تر و تندتر  ...... دست ها بالاتر می روند و چوب ها بالاتر......  چکاچک ِ چوب ها و رقص ِ مستانه ی ِ جوان های ِ اساطیری ِ این دیار زبانه های ِ آتش را مست می کند... آتش سرخ می شود....... ریتم تند تر می شود .....  دُهُل چی مضراب را می گرداند توی ِ آسمان ، تو گویی برای ِ همه ِ  تقدیرهای ِ بارانی  خط و نشان می کشد.... دایره می چرخد و می چرخد.... و چه زیبا می چرخند.... انگار دلم را  روی ِ دایره می گردانند... اسپند برای ِ  ناکامی ِ همه ی ِ شوربختی ها، در بطن ِ آتش دعا می خواند....... بوی ِ خوش ِ دودنی*، " شادی و اَل َ باش*" ِ مردم را کامل می کند...جوان های ِ برومند چه دلی می برند از دختران ِ کویر..... دستمال های دستبافت، عرق های ِ مردانه را خشک می کنند.......  همه را بر می دارد این آهنگ ....   تریز* های لباس های ِ سفید بر قامت  ِ بلند ِ  جوانان ِ سیاه چشم می رقصند...... صدای ِ میانه مردی* از مرکز ِ دایره ، ضرب آهنگ ِ چوب ها را منظم می کند....   خوش می خواند... و  پای ِ لیلا را به مردانه ترین لحظات ِ شاد ِ یک اصالت باز می کند......از عشق ِ لیلا، جنون ِ چوب ها صدا می کند.....  در شعاع ِ این دایره، بخت ِ نیک ، پلاس * زده است......

نگاهم ذوق می کند و ناگزیرم به  کنار زدن ِ پرده ی ِ خیسی که دیدم را تار می کند ..!

بگذار اعتراف کنم بی هیچ شرمی از نگاه ِ محجوب ِ تو، که دخترانه ترین آرزوهای ِ زندگی ام را کنار ِ همین دایره مشق کرده ام......  می خواستم قسمتم را از دایره ی ِ تقدیر ِ این چوب ها بیرون بکشم...!!

و حالا چه آرزوی ِ محالی شده است آن رویاهای ِ دخترانه  .!

حالا سرا*(s.rA) ها  به اندازه ی ِ دایره ی ِ شادی ِ آدم ها بزرگ نیستند.. ... سماعی* گم شد .... تالارها برای ِ سه چاپی* نچسب شده اند.... چوکی*(chovaki) ها  بی آسمان ِ شب، بی حضور ِ آتش های ِ پاک، جایی برای رویا پردازی های ِ رومانتیک ِ آدم نمی گذارند.......

آن تمدنمان را گندم کُشت و شادی هایمان را این تمدن!

 دلم می سوزد برای کِنجَکَن ِ *(kenjako) از نسل ِ من که مجنون هایشان،از سِحر ِ جنون ِ آتش بی خبرند....

 بغض می کنم برای پسران ِ سیاه چشم ِ سرزمینم که دیگر راه های ِ اصیل ، برای ِ دلبری از نگاه ِ شب ِ دختران ِ کویر ندارند....

 نسل ما دارد غریب می شود...

دارند غریبمان می کنند....!

من ، دلم لک زده برای روزهایی که پرستوها و جیرجیرک ها برای شنیدن ِ صدای ِ سحرانگیز ِبحث  ُ بیت* های ِ مادران ِ خورشید به صف می شدند.....

دلم هلهله ی ِ تمدنی را می خواهد که آهوان ِ رمیده ی ِ دشت را پناه می داد...  دلم برای مردهایی از جنس ِ تو تنگ است که دست ِ کم بویی از مرام می بردند....

دلم تنگ است و تو نیستی تا ببینی چه طور شادی ِ  اساطیری مان را چشم زدند....!

نیستی ببینی بی پناهی ِ تمدنی به قدمت ِ عزت ِ یک ملت را......

 

 دودنی : اسپند

ال َ باش: شادی کردن و رقصیدن ، خوشحالی ِ زیاد

تریز (triz): چین های ِ لباس

میانه مرد: مرد ِ میانسال

پلاس (palAs) : چادر، خیمه

سرا(s.rA) : حیاط

سماع : نوعی رقص که در سیستان به صورت دوار و چرخشی

چوکی(chovaki) : چوب ازی، رقص محلی سیستان

کِنجَ *(kenja) : دختر

بحث ُبیت: نوعی مشاعره بین زنان و مردان ِ سیستانی به ویژه درجشن های ِ عروسی

شب مرده

 
                                                              شب مرده !
مرده اولی سرش تو لاک خودش بود و انگار نه انگار که مرده و آمده رو تخت مرده شور خانه.

ساکت یک گوشه دراز به دراز افتاده بود و دست هایش را قفل کرده بود زیر سرش و زل زده بود به سقف که کی نوبتش برسد و مرده شور بیاید سراغش. مرده دومی اما آرام و قرار نداشت. مدام از این پهلو به آن پهلو می شد و آخر سر طاقت نیاورد و رفت سراغ بقچه لباس هایش که چند دقیقه پیش مرده شور از تنش در آورده بود. از جیب یکی از لباسها چند نخ سیگار و فندکی بیرون کشید و دوباره برگشت سر جایش. یکی از سیگارها را گرفت طرف مرده اولی  اما او با اکراه سرش را تکان داد و گفت که دودی نیست. مرده دومی بی اعتنا سیگار را گذاشت گوشه لبهایش  و با ولع پک عمیقی زد و گوش داد به چک چک قطره ها ی آب که می ریخت کف موزائیک های چروکیده و از کارافتاده زمین . دود را با لذت از دماغ ودهانش بیرون داد و زل زد به در اتاق.حالا دیگر صدای مرده شور هم شنیده می شد که عصبانی بود ومرتب به مخاطب نا معلومی  بدوبیراه می گفت.

 سایه کم رنگی از توی اتاق مرده شور تابیده بود به حوض مرده شور خانه و چشم های مرده اولی را اذیت می کرد. جابه جا شد  و حالا مجبور بود مدام چشمهایش به مرده دومی باشد که سیگار دوم را آتش می زد. هنوز صدای ناسزا از توی اتاق می آمد. مرده دومی گفت "این یاروچشه خبر مرگش چرا نمی یاد کارو تموم کنه؟"

مرده اولی همچنان که زل زده بود به نقطه ای و هیچ حرکتی نداشت گفت"داره می جنگه"

مرده دومی پوزخند زد"آره می دونم با زمین و زمون می جنگه  با خودش هم قهره انگار"

مرده اولی دوباره طاق باز دراز کشید و زل زد به سقف " نه با زنش می جنگه !"

"با زنش؟ مگه زن هم داره!"

"آره ولی سه  سال پیش مرده. از اون شب که مرده ولش نکرده و هر شب می یاد سراغش و سر به سرش می ذاره!"

مرده دومی آهی کشید و سرش را تکان داد :

"آره می دونم این زنا همه عین هم اند. تا وقتی زنده اند یک جور آدم و می چزونن وقتی هم مردن یک جور دیگه! من میفهمم چی میکشه"

"مگه تو هم زن داشتی؟"

"اره تا یکماه پیش امونم و بریده بود یه شب دیگه طاقت نیاوردم و زدم تو شاهرگش. تا چند روز با تنهاییم حال می کردم ولی خب مرده شم ولم نکرد تا نفرستادم بالای دار راحتم نذاشت."

بعد سومین سیگارش را هم آتش زد و یکی هم به مرده اول تعارف کرد. او این بار تعارفش را رد نکرد و با حرارت سیگار او  سیگارش را گیراند و گفت" جنگ تا دو ساعتی طول میکشه!"

" اووه! پس بگو تا چند ساعتی سر کاریم دیگه!"

" جنگ و دعواشونو که کردن ساکت می شن. بعد سپیده که زد میاد سر کارش"

مرده اولی با سیگارش که نمی دانست چطور دود کند ور رفت. مرده دومی خاکستر سیگارهایش را ریخت کف موزائیکهای خیس و چرک و درحالیکه با ناخن های کبودش ریش های چند روزه اش را می خاراند  گفت:"راستی بینم تو این چیزا رو از کجا می دونی نکنه این مرده شور هفت خط رفیقته که جیک و پیکشو می دونی؟"

 مرده اولی سیگار خاموش گوشه لبهایش را تف کرد بیرون "نمی شناسمش. یعنی تا سه سال پیش نمی شناختمش"

" پس حالا می شناسیش! لابد اینجا هم پارتی بازیه ! اول می یاد سراغ تو میشورتت و راحتت می کنه. گمونم من حالا حالا ها اینجا الاف ام!"

و ادامه داد:"هی رفیق! تو چقدر کم حرفی. نگفتی تو هم دیشب از دنیا رفتی؟"

مرده اولی چشمهایش را روی هم گذاشته بود:"نه!"

"یعنی چی! پس کی مردی؟"

"سه سالی میشه"

مرده دومی نیم خیز شد. خاکستر سیگارش ریخت کف زمین و حالا از لای موزائیکها چرکاب سیاهی راه افتاده بود.

"چی می خوای بگی رفیق! یعنی تو از سه سال پیش تا حالا اینجایی؟!"

"آره!"

" ایول! می گن مرده پوست می ترکونه! بو گندو می شه! خوراک هزار تا جونور میشه! اما تو... بزنم به تخته هنوزم تر و تازه ای!"

مرده اولی چشمهای غمگینش را باز کرد و دوباره زل زد به سقف تاریک و نمور اتاق: "از سه سال پیش تا حالا نگهم داشته هر شب می شورتم و دوا و کافور می زنه به بدنم. ازم خوشش می یاد. می گه از تنهایی در میاد. صبح تا شب واسم ور می زنه. می گه از آدم های کم حرف خوشش می یاد چون اجازه می دن بقیه بیشتر حرف بزنن و خودشون رو خالی کنند.

مرده دومی دیگر نمی خندید" اما این خودخواهیه! مرتیکه بایس حیا کنه. نیگر داشتن مرده شگون نداره! باید آزادت کنه! اگه بیاد بیرون یه تف می ندازم تو صورتش!"

مرده اولی تنش را کف سیمانی و نمدار حوض جا به جا کرد و زل زد به گوشه ای درتاریکی. دیگر نور کم رنگ اتاق چشمهایش را نمی زد:"دیگه واسم عادی شده. دوساعت دیگه پیداش می شه و شروع می کنه به بد وبیراه گفتن. گریه کردن و خندیدن. بیشتر از زنش می گه. همه جزئیات زندگیشو تشریح می کنه. می گه با من که حرف می زنه سبک می شه. اما همه اش حرفه. حتی یه شب هم با زنش نخوابیده. میگفته تنش بوی کافور و جنازه می ده. نمی ذاشته حتی بهش دست بزنه. می گه از هیچی نمی ترسه الا روحی که بخواد وقت خواب سراغش بره  مثل زنش!"

مرده دومی که اینبار خوب گوش می کرد خودش سیگاری برای مرده اولی چاق کرد و گذاشت گوشه لبهاش:"پس بایس خودتو آزاد کنی رفیق! باید دنبال چاره باشی. تا کی می خوای به این وضع  ادامه بدی؟!"

"آره. دیگه وقتشه که تمومش کنم"

"ایول رفیق من هم پشتتم"

حالا هر دو توی سکوت به صدای کشمکش خفه ای گوش می کردند که از درز نیمه باز اتاق مرده شور بیرون می آمد.

 

***

صبح با صدای در دیگر مرده شور غرو لند کنان از رختخوابش بیرون نیامد و در شیشه ای مرده شور خانه را باز نکرد و نتوانست دیگر پرونده هیچ مرده ای را ببندد.
 
از : "زهرا طراوتی   متولد 1362   مترجم و داستان نویس"